عماد الدين حسن بن علي الطبري
147
مناقب الطاهرين ( فارسي )
گرفتند ، جامه بينداخت و يك سر رسول بگرفت در دست و جانب ديگر زنان در دست مىگرفتند . و گويند : طشتى بياوردند و آب در آنجا ريختند ، رسول ( ص ) دست در وى نهاد و زنان را بفرمود تا دستها در وى مىنهيد . و بعد از فتح مكّه دين قوّت گرفت . پس آنگه قبايل و رؤساى عرب منتظر مىبودند و گفتند : هيچ سلطانى هرگز قصد مكّه كه حرم خداست نكرد الّا كه وى هلاك شد . اگر محمّد نيز كاذب باشد ، هلاك شود . و اگر بسلامت بازآيد ، دعوى رسالت او صادق باشد . چون آنجا قتل كرد و به سلامت بيامد با لشكر خويش الّا سه تن كه راه خطا كردند به اسفل مكّه و ايشان را شهيد كردند ، القصّه خلق را معلوم شد حقيقت وى . و پيش از محمّد ( صلعم ) دو تن قصد مكّه كردند : اوّل تبّع حميرى جهانگير ، دوم ابرهة بن الصبّاح . و تبّع « 1 » پادشاهى بود كه وى را تبع بسيار بودى . براى آن تبّع خوانند . و او در جاهليّت آتشپرست بود ، به آخر عهد اسلام آورد و قوم خويش را به اسلام خواند و ايشان وى را تكذيب كردند . و گويند : وى از ملوك جهانگير بود چون اسكندر و سليمان بن داوود عليه السلام و چون اردشير بن بابكان . چون تبّع از ديار مشرق بيامد به مدينه و ايشان را غارت كرد و پسر را آنجا ولىّ عهد ساخت و او به يمن رفت ، اهل مدينه غدر كردند و پسر وى را بكشتند . تبّع برخاست و با لشكر روى به مدينه نهاد . و والى مدينه آن روز عمرو بن طلحه از بنى عدىّ بن النجّار بود . ايشان نيز اسباب حرب مهيّا كردند . و پيش از اين مدنيّان از آن وى مردى كشته بودند و در چاهى انداخته كه
--> ( 1 ) - داستان تبّع و قوم او در تفسير ابو الفتوح رازى 10 / 271 - 274 آمده است .